خواب در بیداری , نه , نمی دونم
این یک فیلم است ، نه ، فیلم نامه نیست منحرف نباشید... خود خود فیلمه ...
همه چیز از اون روز شروع شد ...
نه نمی دونم اولش کی بود ، دیگه دارم از دستش روانی می شم ، انگشتهام دیگه حس ندارن ( چرا حس دارن ولی خیلی کم فقط تا همین حد که بتونم باهاشون تایپ کنم ( حالا فکر می کنید پرانتز قبلی که جزء فیلم نبود چرا فیلم رو خراب کردم؟ اشتباه نکن عزیزم اینم جزء فیلم بود تو تا حالا فیلم اینجوری ندیدی تو مایه های دیوید لینچ و تارانتینو ( هه هه پرانتز قبلی هم خودش یه جور بازی در بازی بود و این نیز) و جارموش ) شاید فقط بتونم تا آخر فیلم انگشتهام رو کنترل کنم آخه می دونی چی شد؟ یه روز هایی بود که تنها بودم و به هیچ وجه نمی تونستم ارضا بشم تا اون رو دیدم از روز اول هم همچین نو نوار نبود همینجوری کر و کثیف خریدمش خداییش خیلی هم پاش دادم همین الانم که یک ساله شب و روز با همیم هر روز یه چیزی براش می خرم به هزار خون جیگر نگه اش داشتم ، عشقم رو ازم گرفت ، انگشتهام رو هم ) شب و روز توی فکرمه ، حالم که ازش بهم می خوره ولی خوب هست دیگه ، دو هفته بیشتر با هم نبودیم ، نه ، سه هفته حالا می گم چرا ، آخه اول با هم دوست شدیم بعد از یه هفته من زدم زیرش بعد سه ماه بعد با هم دوست شدیم بعد من بازم زدم زیرش ولی بعد دو هفته سر جمع سه هفته با هم بودیم و دو بار رفتیم کافی شاپ و چند بار هم تلفنی ولی من زنگ نمی زدم ها فقط اون زنگ می زد آخه تازگی هاش با یه وبلاگ آشنا شدم توش نوشته بود نباید زنگ بزنم اون باید زنگ بزنه تازه اون سری اول یه بار زنگ زد:
او : الو سلام آقا ... (این ... اسممه)
من : سلام
او : می خواستم یه چیزی بهت بگم ( مُرد تا این رو گفت )
من : بگو می شنوم ( اینم به سبک همون وبلاگه گفتم )
او : می خواستم بگم ما که نمی تونیم زیاد با هم باشیم بیا فقط دوست معمولی بشیم
من : باشه
بعداز اون دیگه با هم حرف نزدیم تا یکی از دوستاش زنگ زد سلام و اینا و :
دوستش : ... (اسم او) به شما گفته بیا با هم دوست معمولی باشیم شما گفتی باشه؟
من : بله
نمی دونم دیگه چی گفت یه چیزی تو مایه های این که نباید می گفتم باشه و می خواسته منو امتحان کنه که دیگه نفهمیدم چی میگه ، ولی همه چیز از سه ماه بعد شروع شد وقتی که دوباره باهاش دوست شدم یعنی میدونی گفتم تیری ه در تاریکی انداختم گرفت همه چیز خوب بود تا دو سه روز آخر اونقدر بهش زنگ نزدم که دیگه زنگ نزد یدفعه موهای تنم سیخ شد احساس کردم دیگه نمی خواد بهم محل بزاره توی یک ثانیه خوار و ذلیل شدم ، تصمیم خودم رو گرفتم زنگ زدم بهش و گفتم دیگه نمی خوام باهات باشم و ...
حالا روزها میاد سراغم خیلی ازیتم می کنه ، روانی شدم از دستش و هر جا می رم هست ، اه ( دردم از این نیست که عشقم بوده و حالا ندارمش نه بابا ، یه حالت گندی ه فکر این رو بکن که با یه دختره باشی که یه روز هم نتونی تحملش کنی یه دفعه کمیته بگیرتتون ببره عقد کنه با یه دست و یه پا مهریه ، آها اینه ، دلم می خواست یه دختر خوشگلی که خیلی دوستش داشتم هر روز باهام باشه و همه جا ببینمش نه این ...)
من هنوز هم نمی دونم اولش کی ... ( و اینجا انگشتان نگارنده از کار می افتد ، این نوشته بعد از 21 روز در کامپوتر نگارنده پیدا شد و چون از مایکروسافت ورد 2008 استفاده می کرد به طور اتوماتیک ذخیره شده بود در حالی که کامپیوتر هنوز روی اسکرین سیور بود و او خشک و نتوان دیگر در این دنیا نبود ... )
نهادینه سازی
آسانسور از طبقه هم کف در حال بالا رفتن است و دختر جوانی که مانتو و مقنعه مدرسه به تن دارد جوش های صورتش را در میاورد بعد ماتیکی را از کیفش در میاره و به لبش میماله آسانسور در حال بالا رفتن است و نوبت به خط چشم میرسه چشم اول رو تموم می کنه و به سراغ چشم دوم میره که آسانسور می ایستد و مرد میانسالی با کت شلوار و کراوات داخل می شود که در حال حرف زدن با موبایل است بوی عطر در آسانسور می پیچد و در چهره دختر جوان که حالا در حال گشتن کیفش هست کاملا مشهود می شود و دختر نگران چشم دومی است که هنوز خط چشم نکشیده آسانسور می ایستد هر دو منتظر باز شدن در هستند که در باز نمی شود مرد هنوز توجهی به در ندارد و با موبایل در حال حرف زدن است کم کم حس ترس در صورت دختر مشهود می شود که حرف زدن مرد هم تمام می شود ...
دختر : فکر کنم آسانسور گیر کرد
مرد که تازه متوجه حضور دختر شده نگاهی به او می اندازد و شروع به ور رفتن با دکمه های آسانسور می کند در همین حین دختر از فرصت استفاده می کنه چشم دوم رو هم میکشه ...
دختر : حالا چی کنیم من باید برم خونه خیلی دیرم شده
مرد : پس تو ساختمون تجاری چی می کنی؟
دختر : می خواستم برم دفتر پدرم
مرد : حالا که موندیم
مرد موبایلش رو در میاره زنگ میزنه به یکی تو ساختمون و اطلاع میده که آسانسور گیر کرده
دختر : شما تو همین ساختمون هستید؟
مرد: من طبقه 17 دفتر دارم
دختر : چه کاری ببخشید؟
مرد : نظارت بر ساخت برج ها و پروژه های ساختمونی
دختر : پدر منم طبقه 21 دفتر داره ، اتفاقا پدر من شرکت ساختمون سازی داره
مرد : بله
دختر : میتونم کارتتون رو ازتون بگیرم ، برای پدرم
مرد : خواهش میکنم
مرد شروع به گشتن جیب های کت اش می کنه ولی کارتی پیدا نمی کنه
مرد : متاسفانه کارت همراهم ندارم
دختر : وای چه بد خوب اشکالی نداره شما شمارتون رو بدید من به پدرم می دم که بهتون زنگ بزنه
و از کیفش یه کاغد و خودکار بیرون میاره و به مرد میده و مرد شروع به نوشتن شماره می کنه در همین حال صدای آسانسور در میاد و دوباره شروع به بالا رفتن می کنه طبقه 17 می ایسته مرد شماره رو به دختر می ده و از او خداحافظی می کنه و میره آسانسور به طبقه 21 میرسه و در باز میشه دختر دکمه طبقع همکف رو میزنه و شروع به مالیدن روژ گونه به گونه هاش می کنه مقنعه رو عقب میده و موهاشو میریزه تو صورتش در همین حین موبایلش زنگ میزنه...
دختر : الو سلام ، کجایی ؟ من الان در مجتمع تجاری ام ، آره بیا اینجا قربونت برم خدافظ.
هرکی هرجور دوست داره
مادر : سلام
پسر : سلام
پدر : سلام
مادر : سلام
پدر : ببین میگه خیلی خوش گذشته تا صبح رقصیدن کاش می رفتیم ، نه؟
مادر : تا خود صبح رقصیدیم هیچ ام نه کسی گفت این کجاست اون چرا نیومده همه با هم می رقصیدن ، می دونی ما ها از دور با هم بدیم به هم که می رسیم همه بهمون حسودیشون میشه میگن ای خدا اینا چقدر با هم خوبن .
پسر : من یه چیزی بگم؟
مادر : ها؟
پسر : مامان راستش رو بخوای من می تونستم بیام
مادر : ها؟ پس چرا نیومدی ؟
پدر : بابا می خواد بگه که من از اونا خوشم نمیاد دیگه
مادر : من که کار ندارم دیگه با کسی هرکی دلش می خواد بیاد هرکی نمی خواد نیاد به فرانک هم گفتم . گفتم بد بخت تا کی می خوای بشینی ببینی اقبال میاد یا نه . ولش کن پاشو بیا هرکی خواست بیا هرکی نخواست نیا
پسر : حالا عروس خوشگل بود
مادر : بد نبود چشم و ابرو مشکی صورت استخونی
پسر : لاغر؟
مادر : آره
پسر : آخر رفت لاغر گرفت
مادر : بد نبود یه لباس س ک س ی پوشیده بود
پسر : ها؟
مادر : می گم لباس س ک س ی پوشیده بود
پسر : لباس چی؟
مادر : س ک س ی
پسر : دیگه نگو س ک س ی ، حرف خوبی نیست
پسر : مامان من اصلا فکر این رو که بخوام بیام اون آدم هارو ببینم هم برام سخته
مادر : چرا مگه اونا به تو چی کردن ؟
پسر : از آدمای لوس بدم میاد
مادر : همه دنیا لوس ن تو فقط نازی
پسر : نه من ناز نیستم ولی همه دنیا لوس ن ، تو اصلا نمی فهمی من چی میگم من اصلا با شما مشگل دارم
مادر : نمی دونی عباس چه رقصیدنی می کرد انقدر شاد بود آخرش هم یه دونه از این چراغ نفتی های قدیمی بود . از اونا . آورد گفت اینم به یاد باباجدی . همه زدن زیر گریه
پسر : بابا من حالم از اونا بهم می خوره مخصوصا از خونواده دایی پرویز
مادر : میگم کاش مامان رو نگه می داشتیم حیوونکی دلش می خواست بمونه
پسر : ...
مادر : ...
